خداحافظی از مهر (2)

... یادم هست روزی مجتبی میهمانی دعوت داشت یا روز دیگری که برایشان میهمان آمده بود و مجتبی شب بود و در سرویس عکس مانده بود تا گزارش ارسال کند، خدابیامرزد همسرش را که تماس میگرفت و کلی با مجتبی بخاطر کار گلایه مینمود و میگفت که هنوز آنجایی؟ اینها را خود مجتبی برایم میگفت. جالب بود که مجتبی آنقدر آرام جواب همسرش را میداد که اول فکر میکردی همسرش از ماندن او رضایت دارد، ولی وقتی به تو میگفت همسرش تماس گرفته و شاکیست چیز دیگری دستگیرت میشد، مجتبی صبور و آرام بود، مجتبی مهربان بود و بخاطر آسایش بیشتر همسر و دخترش زحمت زیادی میکشید. آری ... آقا مجتبی در کنار تو بودن تجربه‏هایی به من آموخت که هیچ جایی یاد نگرفتم، تو هم معلم عکاسی بودی و هم معلم اخلاق و ادب. تو برگزیده بودی و برگزیننده هم بودی و دست آخر برگزیده شدی برای سفری آخرتی. خیلی از تو آموختم . در مطلب قبلی گفتم که واقعا هر جایی می‏گفتی میرفتم، هیچ ابایی نداشتم، ترسی در دلم راه نمیدادم، توکل به خدا میکردم تا اگر جایی مهم رو برای اولین بار میرم بتونم به بهترین نحو ممکن عکس بگیرم تا رضایت خدا و تو و بعد هم مدیران و مخاطبین مهر جلب بشه. شاید بخاطر همونکه اوائل خیلی دوست داشتم زیاد برنامه برم، هر جایی میرفتم، اما خودت یادته، بچه‏های مهر هم شاید یادشون مونده، از یک برهه‏ای کارم توی مهر کم شد، البته خوب گرفتاری‏های من در موقعیت کار طراحی زیاد شده بود و کمتر میتونستم جواب تو رو بدم. وقتی زنگ میزدی و من شرمنده اخلاق و مرامت میشدم و جوابم نه بود. کمی ناراحت میشدی و میگفتی چی شده دیگه نمیای؟ میگفتم: گرفتارم. میام ایشاالله یه چند روز دیگه. میگفت بابا برنامه زیاد داریم به کی بدم. فلانی رفته فلان جا. بهمانی رفته بهمان جا و ... و میگفت روی تو حساب زیادی میکنم آخرش که زنگ بهت میزنم جواب میدی کار دارم. میگفتم: شرمنده، به خدا کار دارم. میگفت بابا اسمت رو توی لیست فلان نهاد یا فلان ارگان دادیم که اگر نیاز شد شما هم بری. میگفتم خوب چیکار کنم. گرفتارم. قول میدم بیام. بعضی موقع‏ها خیلی دلخور میشدی و خودم هم از اینکه مثلا فلان سفر استانی یا فلان برنامه رو نمیتونستم برم ناراحت. خیلی دوست داشتم توی دلت جام رو از دست ندم. یه موقع‏هایی وقتی به مهر یا به موبایلت زنگ میزدم میگفتم: چطوری؟ خوبی؟ میگفت خوبیم؛ بد نیستیم؛ میگفتم: چه خبر؟ برنامه هست؟ میگفت: نه خبری نیست. برنامه نداریم. یادمه یک روزهایی که من بیکار بودم توی مهر خبری نبود، یعنی برنامه کم بود و حتی بچه‏های عکاس رسمی هم اونجا مگس میپروندن. میگفتم: چی شده؟ سکوت و کور شده؟! یعنی هیچ اتفاقی نیست که عکاس نیاز بشه؟ میگفت: نه دیگه خبری نیست. میگف: خب باشه. اگه خبری شد بهت میزنگم. میگفتم یادت نره منو. بعضی مواقع که سرش کمی شلوغ میشد منو یادش میرفت. تقصیری نداشت، من کم مهر سر میزدم و خیلی از روزهای هفته یک.دو.سه در میون نمیرفتم. حتی بیشتر میشد. یکدفعه‏ای مثلا یه روز زنگ میزد میگفت میای؟ سفر استانی داریم. یا فلان برنامه است. یا دیدار و ...
توی مکالمات تلفنی شوخی هم زیاد میکردیم که مجال گفتنش نیست. شنونده و مستمع مشکلات من و بعضی بچه‏ها هم بود. و اینقدر خوب گوش میکرد و بعدش آدم رو آروم میکرد که گرفتاری رو فراموش میکردی. آدم آرومی بود و آرامش میداد. توی زندگیش هم آروم بود و این مشخص بود، چون خیلی مظلوم بود و مظلوم واقع شده بود و مظلوم وافع شدنش رو خیلی دیدیم. مجتبی تکین آنقدر انسان پر مهری بود که فکر کنم خبرگزاری مهر دیگر مهر ندارد، دیگر مهربانی ندارد، دیگر عطوفت ندارد، دیگر صفا ندارد، دیگر لطفی ندارد، مهر خبرگزاری مهر رفت با یک دنیا تجربه و درس و زندگی و آرامش و روح و حال ... شاید سالها بگذرد کسی با این خصوصیات در همچین جایی بروز کند. مگر میشود کسی شبیه به تکین پیدا شود، مجتبی از طرف بعضی دوستان ضربه‏هایی خورد که از هیچ دشمنی نخورده بود، خوشحالی من از این است که روزهای رفتنم از مهر هیچ شکایتی از من نداشت و برای نوشتن مطلب «سانسور واقعیت» هم بعد از آن حلالیت گرفتم و درخواست بخشش نمودم. خوب که مینگری می‏بینی که مجتبی آن همه زحمت کشید و تلاش کرد تا خانواده‏اش در آسایش باشند و راحت زندگی کنند، اما دست تقدیر تمام زحمات او و دسترنج تلاشهای بی‏وقفه‏اش برای مهر و برای خانواده‏اش را در چشم برهم زدنی گرفت و جان او ، همسر و فرزند وی نیز در این قسمت از روزگار تسلیم حق شد، این اواخر بود که پراید صدوسی‏دو گرفته بود، آنهم بصورت اقساط، مگر چقدر درآمد داشت؟

بخاطر آسایش همسر و دخترش! ... یا این اواخر وقتی با دستهای زخمی میدیدیمش که برای خانه خود و مادرش دست به بنّایی شده و کار میکند! نمیگویم خدایی نکرده حاصل زحمات او بی‎‏جواب و بی‏پاداش میماند، منظور من ازگفتن این حرفها این است که آنقدر خدابیامرز برای رسیدن به آسایش خود و همسر و فرزند دلبندش زحمت و رنج کشید که شاید لذتی نبردند، که انشاءالله در آن دنیا لذت ببرند ... گاهی همه‏اش به این می‏اندیشم که نکند اینقدر خون جگر میخوریم برای کار نکند تقدیر ما هم اینچنین کم ثمر شود، یعنی بچه‏ای که با آینده‏ای شیرین و درخشان در ذهن والدین شکل میگرد، به مدرسه نمیرود، بزرگ نمیشود، دانشگاه نمیرود، ازدواج نمیکند، بچه دار نمیشود و پیر نمیشود و ... و شاید پدر و مادری که با عرق جبین کار میکنند و با عشق به ادامه زندگی زحمت زیاد میکشند و بچه‏ها قدر زندگی نمیدانند و حاصل آن را خراب. امیدوارم تلاش بی‏پایان کار و زندگی ما  برای رضای خدا باشد و حس نکنیم که برای چه باید کار کنیم. اندیشه این که شاید روزی چرخ گردون و روزگار جان ما را بگیرد، فکری بیهود و تهی است، باید به عشق خدا و زندگی کار کرد و زحمت کشید، عشق به مال و دنیا آدم را به جایی نمیرساند. عشق به پست و مقام ما را به جایی نمیرساند. تکین حقوق کمی داشت، عشق پست و مقام نبود، ولی دلش میخواست و دوست داشت حکم دبیری سرویس عکس مهر را به وی بدهند تا کمی حقوقش زیاد شود، آخر او نزدیک به سی سال سابقه داشت؛ اما تا پایان آن که بودم و میدانم که بود حکم دبیری سرویس عکس را نگرفت و فقط دوستان لطف کردند آن زمان که در سانحه بدرود حیات گفت، پیشوند دبیر گروه عکس را بر نام زیبایش الحاق کردند تا آبروی مهر نرود. شاید برای دوستان مدیر مجموعه خبرگزاری مهر کار سختی نبود دادن حکم دبیری سرویس عکس تا به نوعی با این همه سابقه درخشان مرحوم مجتبی در کار عکاسی در تهران تایمز و مهر جبران گذشته شود، اما دریغ و صد افسوس که این کار نشد و فقط موقع مرگ مجتبی دید که حکم دبیری سرویس عکس را دریافت کرد. او خبر شد ، نشمردم خبرها را، اما وقتی که جستجوگرهای اینترنت را با نام مجتبی تکین می‎آرایی، آنقدر خبر و گزارش در مورد او می‏بینی که احساس میکنی او یکی از چهره‏های معروف سیاسی و یا دولتی کشور و حتی دنیاست. باید درس بگیرم . من باید طوری درس بگیرم از مرحوم مجتبی و نوعی زندگی کنم و نوعی کار کنم که اولا خدا از من راضی باشد، دوم خانواده ، سوم دوستان و همکاران و خلق خدا و دست آخر خودم، که هر زمان جانم را تسلیم امر الهی نمودم، به کسی و به چیزی آسیب نزده باشم و زندگی‎ام با رضایت خدا و خلق خدا همراه باش. خدایا قسمت ما را طوری رقم زن که عاقبتش ختم به خیر شود  ... نمیدانم کی و در مطلب بعد یا بعدتر کاملا با خبرگزاری مهرخداحافظی میکنم یا نه ؟؟؟!!! /

پایان قسمت دوم

/ 3 نظر / 19 بازدید
ع.ی-سامان

سلام دوست عزیز![گل] ضمن تبریک اعیاد خجسته شعبانیه با پستی متفاوت به روزم و منتظر حضور گرم شما. پایدار باشی. یاحق![گل][بدرود]

عزیزی

... فردا جمعه است و نيمه شعبان. چه مي شد شادي اين دو عيد با خبر ظهور و نداي «انا بقيه ا...» درهم مي آميخت. ...خبر آمد خبري در راه است سرخوش آن دل كه از آن آگاه است شايد اين جمعه بيايد، شايد پرده از چهره گشايد، شايد ... مبارک باد بر شما و خانواده محترم این دو عید ـ عزیزی

همسر عکاس مسلمان

از نظر لطف شما همسر عزیزم ممنونم / در ضمن از زحمات صادقانه شما سپاس گذارم. از شنیدن خبر فوت دوست عزیزت بسیار متاثر شده و تسلیت میگویم.